حكيم زجاجى
1199
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو مى عقل از مغز شه دور كرد * چراغ دلش باده بىنور كرد ورا حاسدان مست دريافتند * به قصد عمر تيز بشتافتند ز دست مسلمان در آن داورى * ببردند چون ديو انگشترى به انگشترى جان آن سرفراز * ببردند و رفتند پنهان به راز چنان سرورى را برآويختند * بر او عالمى خون دل ريختند ز مستى اتابك چو هشيار شد * برآشفت چون با خرد يار شد بگفتند ، از آن كار انكار كرد * دو ديده چو دريا گهربار كرد برآشفت شاه جهان با وزير * به دو گفت كاى بدرگ كندوير تو دارى چنين فتنه انگيختن * ببايد ز حلق تو خون ريختن به شه گفت عيسى ، ندارم خبر * از اين كار اى خسرو نامور فلان رافضى بود ، خصم عمر * ببست اندر آن كار بر جان كمر ندارم من آگاهى از كار او * به جان مىكشم بار تيمار او بفرمود خسرو به سالار بار * كه تا برد آن قوم را پيش دار به جاى عمر سرور نيكبخت * درآويخت آن جمله را از درخت اگر بخردى اى شه بىهمال * به مى عقل خود را مكن پايمال به دانش ز مى دست كوتاه كن * خرد را از آن دشمن آگاه كن كه او عقل را مىكند پى سپر * ز دانش به روى اندر آور سپر كه مى هست چون خنجر و تيغ تيز * نمايد به گردنكشان رستخيز اگر مقبلى ترك اين باده كن * خرد در سر خويش آماده كن ز بىعقلى اى جان چه آيد به دست * مبادا به گيتى كسى مىپرست چو مى دشمن عقل و جان آمدست * ورا حرمت از آسمان آمدست مخور مى كه رنجت به پيش آورد * ز نوشت روان ، بيش نيش آورد ز مرگ عمر كامران خون گريست * يكى روز بوبكر خرم نزيست ملك را در آن گريه سودى نبود * ز گردون گردان زيانش فزود چو بادانش و عقل همراه شد * ز تخليط دستور آگاه شد بدانست دستان دستور خويش * همىگفت با جان رنجور خويش كه اين مرد را باز مالم به درد * كز آن شاه مردان برآورد گرد